کاش
کاش خدا زیبایی مطلق نبود
تا می شد گاهی
به اندوه چشمهایش زل بزنم
وبه بوسه ی بی گاهی
مهمانش کنم
کاش خدا دانایی مطلق نبود
ومرا نیچه نمی نامید هنگام تولدش
وساعت مرگش را دوازده سال زودتر
نمی نواخت
تا چادر سوگوار شب بر سر
قوز کنم
ومیخ بیچارگی بکوبم
بر زوایای تابوت صبور ناچار
ودست کم بسنده می کرد
تنها به ساعت باران
به جیر جیر صندلی پیرزنی که
شصت و هشت سال
زور می زند
که آلزایمرش دنیا بیاید.
کاش خدا قدرت مطلق نبود
ونمی توانست دلستر یقینش را
یکجا سر بکشد
که لب های من از تشنگی پوست بیندازد
و مار تردید
در خشکسالی حنجره ام تخم بریزد
ونمی توانست مجابم کند
که در زهدان آینه های سرزنش
همچون نطفه ای معیوب
با آه ونفرین بسته شوم.
کاش خدا خیر مطلق نبود
وسیل را به چشم هایم پس می داد
وجذام و طاعون را
در مناطق گناهکار تنم
ریشه کن نمی کرد
وجغرافیای قلبم را
از روی گسل های بزرگ جسارت
کوچ نمی داد
وسیگارم را به من پس می داد
وکلیه دردم را به من پس می داد.
کاش مرا از خدا گریزی بود.
کاش خدا را از من نصیبی بود.
کاش خدایی بود...
نه!
تو پسر خدایی
وبرای بوسیدن من
باید پدرت را بکشی...
نفس عمیق
بیا تو
نترس
کفش هایت را از پایت در بیاور
تنها می خواهم ببینمت
همینجا بنشین
راحت باش
روسری ات را از سرت در بیاور
تنها می خواهم ببینمت
احساس غریبی نکن
آرام باش
بچه ات را از تنت در بیاور
می خواهم تنها ببینمت.
بی نیاز
در پیراهن من
راهبه ایست هوسباز
که به زیرکی سر می دزدد
از شرم بوسه های سنگ
وهرشب
تمام کوره راه را
بادامنی ورچیده از ترس گناه
وزمزمه ای افسونگر برلب
بر پنجه می دود
تا تخت خواب هفتمین پادشاه تو
- در شعر من دردی ست
با آستانه ی تحمل اقیانوس
که سالیان بی شماری ست
در لنگرگاه اعتمادی لغزان پهلو گرفته است
وماه گمراه
هرشب
از خط فرضی آهی که می کشم
راه طلوعش را پیدا می کند
-آری
آری" راز مگویی در میانه است"
گوشت را نزدیک بیاور
راز من اندوه است
وبا آلپرازولام آرام نمی شود
وتکنیک های خود فراموشی روانشناسم
تبدیلش نمی کند به سر گیجه
راز من اندوه است
که در من زبانه می کشد
وهربار پاره ای از تن مرده ام را
می سوزاند
وبه دفتر خاطرات گنگ می سپارد
-آه ای تو
که بی نیازی از
فانوس ها و راهبه ها ورازها...
الله الصمد یا بهمن جان تولدت مبارک.
به انفولانزای نوع "ما" که تنها در اوین درمان می شود.
تمام
شدم خوک خالی
با ویروس کراوات عکس پنج هزار تومنی اش
روی پیشخان داروخانه
حالا مادرم عکسم را بزرگ می کند
وخوک توله هایش را
اه چه شوق هولناکی ست
رقص مورچگان
انجا که ملکه در حفره های مغزم
به سلامتی زایمان میکند.
...مپرس این همه مدت چه دیده ام
کسی در کار افرینش من است. کسی که نقاشی می کشد.فیلمنامه می نویسد.سه تار می زند.عکس می گیردو...شعر می گوید.
من هنر اویم واو خدای من است.
به خوب دیروزها و اینروزها
بلند شو
دل بکن
از نیمکت دامن گیر فرتوت
واز چنار زرد بی حوصله
سیر نشدی از بس زل زدی
به این همه شبحی که در هم می لولند
بلند شو
ساعتت را جلو بکش
گرد از گرده ی عقربه ها بتکان
غروب شد
دخترک نه ساله ی مرداد مردد
نشسته در مهمانخانه ی تو
بارنگی پریده از پرچین گرسنگی
بلند شو
دامن از بهتان بی عرضه گی بشور
هنوز دیر نیست
دینت را به دختر امیر اباد ادا کن
باز که نشسته ای
خدای باز نشسته ی من!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کجا قرار بگذاریم
روی بوم نقاشی مونالیزا
یاروی سفید های لایت ماسیده بر پالتی اماتور
یا جای نقطه چین"مبادا گم کنم ان لذت همخوابگی با...را"
یا توی نمای بسته ی دوربین پیرمرد میدان ازادی
لابد می دانی که نگاه ما ارزش هنری دارد.
کجا قرار بگذاریم
روی قفسه ی کتاب های دست چندمی پسرک اسکیزوفرنیایی
که فکر می کند گیل گمش است
یا پشت در اتاق سردبیری اندوهگین
که گاه نامه اش توی چاپخانه ی عصر توقیف می شود
یا در چاپ سوم کتابی با هفتاد صفحه سانسور
خب گفتگوی ما یک کار فرهنگی ست.
کجا قرار بگذاریم
روی بام یک سفارتخانه ی تعطیل
یازیر لحاف چل تیکه ی کرسی های گرم بهارستان
یا پشت دیوارهای سوخته ی یک ستاد مغموم
یا روی سیم خاردار حصار کهریزک متروک
چون سکوت ما یک جنبش سیاسی ست.
کجا قرار بگذاریم
اصلا بیا
جلوی شلیک کالیبر کوچک امیر اباد
چون هرچه باشد
عشق ما خواهر مرگ است...
رکن چهارم
فنجان قهوه را دستم داد وپرسید:خب تیتر و روتیتر رو تعریف کن؟
گفتم :مدارکم توی این پوشه ست .گفته بودم دوسال توی خبرگزاری کار کردم...
پوشه را دستش گرفت وگفت:حتما می دونی این شغل در غرب جزو مهمترین وبا کلاس ترین وپردرامدترین شغل هاست ولی خب در اینجا...
همینطور که حرف می زد لحنش جدیتر می شد انگار این حرف هارا با تلاش زیادی حقظ کرده بود وهربار با انگیزه تمام ناشدنی تکرارشان میکرد درست مثل وقتی که با استادمان سر اهمیت رکن چهارم دموکراسی کلنجار میرفت با حرارت توضیح می داد نگاهم به لبش بود وسرم را به علامت تایید تکان می دادمبلمان سفید دفترش با رنگ لباس ها یش هماهنگ بود همینطور فنجان بزرگی که دست من بود کمی که از تب وتاب افتاد با لحن مهربانی گفت:پس متوجه شدی که کجایی واین شغل چه اهمیت ویژه ای داره؟عزیزم!
خواستم بگویم دوسال توی خبرگزاری کار کرده ام اما جمله ام را عوض کردم وپرسیدم:بله خب اما کارمن دقیقا چیه؟
قیافه ی جدی به خودش گرفت وادامه داد:کارتو؟تو از این به بعد باید چشمهایت را باز کنی واطرافت را بهتر ببینی وهر شماره ای را که روی بیلبوردها و سردر مغازه هاوشرکت ها و تالارها ورستوران ها و پارکینگ ها واینجورجاها دیدی یادداشت کنی و برای من بیاری بعد من باهاشون تماس میگیرم ودر صورت بستن قرارداد تو یک سوم کل قرارداد تبلیغی رو پورسانت می گیری!
فنجانم را روی میز گذاشتم وگفتم:اما پری جان من دو سال توی خبرگزاری بودم گفته بودم!
خنده بلندی سرداد وگفت:این اصلا مهم نیست عزیزم من پنج ساله سردبیرم اما اینکار رو در کنار تمام مشغله هام انجام میدم ابدا سخت نیست تو ماشین داری؟
گفتم:نه!
گفت:الان با چی اومدی؟
گفتم:اتوبوس...
از جایش پرید و جیغ بلندی کشید جوری که نزدیک بود پابه فرار بگذارم گفت:عالیه اتوبوس خیلی خوبه از همه ی ماسین های دیگه بلندتره کافیه وقتی نشستی دفترچه یادداشتت رو در بیاری و شروع کنی به شماره نوشتن!
گفتم:اما اینروزهااتوبوس ها خیلی شلوغن من معمولا می ایستم!
گفت: عزیزم عزیزم بالاخره پیش میاد که بشینی؟
گفتم:البته ولی اغلب کتاب می خونم...
گفت:وای حیفه چشمای به این نازنینی نیست ؟کتاب توی اتوبوس؟نابودشون میکنی دختر!
گفتم:خب اما یادداشت کردن از اونم بدتره.
از این جواب اصلا خوشش نیامد اما با اینحال گفت:اصلا بی خیال اتوبوس و شهلای چشمهای تو...تو خیابون که راه میری شماره بنویس.
گفتم:ممنون که اینقدر فکر منی اما خب بدبختانه چشمای من ضعیفن...
گفت:اخی چرا عینک نمی زنی؟
گفتم :به این دلیل ساده که همه میگن حیفه این چشما برن زیر عینک!!!
وقاه قاه خندیدم او هم خندید اما به نظر می رسید سخت کلافه شده و به راحتی نمی تواند معمای چشم و اتوبوس ورکن چهارم را حل کند شانه هایش را بالا انداخت و گفت:بهرحال خوددانی دختر...اما قول میدم اخر ترم نشده پولدار بشی.....
روبه روی اینه تمام قد اسانسور ایستادم خیره شدم به چشمهایم از بهانه تراشی هایم سخت خنده ام گرفته بود چقدر دلم می خواست برگردم بالا وبگویم:حالم از پیشنهادت به هم می خوره عزیزم!
با احترام تقدیم به صفحه ی چهار "رخداد"باشکوه شماره ی یک...
اعتراف
من کاترینام
زهرا نیستم
که چندشت بشه از اسمم
قدرت خدا
شوهرم زنده ست
بیوه زن نیستم
که بری تو فکر جسمم
من مادر یه رنج کوچیکم
من خواستنم
می تونم صورت جذام بی گناهیتو
رو شونم بذارم و
عاشقت بشم
می تونی خونابه های زخمای عزیزتو
توی چشام بچکونی و
مومنم کنی
می تونیم دامن خدا رو بتکونیم
از رنج
وگیسای سیاه بلندشو
گره بزنیم به اقیانوس کمال
نمی تونیم؟!
کاترینا بیوه زن دوست داشتنی مسیح باز مصلوب نوشته نیکوس کازانتزاکیس.
دین ناقص، دین دار ناقص، یا هردو
به دوستان عزیزم که مرا در هیات زنی با نهج البلاغه ای در بغل دیدند وخندیدند!
"مردم ایمان زنان نا تمام است .بهره ی انان نا تمام.خرد ایشان نا تمام.
نشانه ی نا تمامی ایمان معذوربودنشان از نماز وروزه است به هنگام عادتشان!"
به گمانم برای پذیرفتن این جمله باید ابتدا محدودیت هایی را که برای دین تعریف شده ودر همه ادیان به اشکال مختلف کم وبیش وجود دارد پذیرفت محدودیت هایی مثل دین مردان کتاب مردان خدای مردان واز این دست تعریفی که این جمله از ایمان به دست میدهد این است که شرط کمال ایمان بر پا داشتن نماز وروزه در همه اوقات زندگی بی وقفه می باشد واز این حیث زنان که بنا به دلایلی وبه قولی عذر شرعی توان عبادت کامل را از دست می دهند خواه نا خواه به ایمان کامل نخواهند رسید حالا به این نکته میرسیم که خدای این دین که از زن خواسته که در این ایام دست از عبادت بکشد چه هدفی داشته؟ انچنان که به نظر میرسد هدف باریتعالی برداشتن رنجی از رنج ها بوده رنجی از گرده ی خود یا رنجی از گرده ی زن!
اگر بپذیریم که عبادت حال خوشی به انسان میدهد پس خدا خواسته به این طریق خود را از رنج همکلامی بازن برای مدتی رها سازد که باید پرسید چرا؟
ایا خدا نیاز دارد مدتی از شر زن در امان باشد؟ویا خدای پاک ومنزه که از قضا از رگ گردن به ادمی نزدیک تر است نمی تواند نجاست این جنس از بندگانش را تحمل کند؟
واگر خواسته رنجی از دوش زن بر دارد باید پذیرفت که عبادت رنجی ست واگر عبادت رنج باشد چرا خدای عادل با واجب کردن ان دست به ظلم می زند؟ واینکه زن از این رنج چند روزی خلاص است ایا نشانه لطف مخصوص خدا ی رحیم به او نسبت به جنس مخالفش نیست؟واگر چنین باشد مگر عادت ماهانه(پریود) نیز رنجی نیست؟ چرا خدای عاقل عوض برداشتن این رنج ان رنج را برداشته؟
"ونقصان بهره ایشان نصف بودن سهم انان از میراث است.نسبت به سهم مردان .ونشانه نا تمامی خردشان این بود که گواهی دو زن چون گواهی یک مرد به حساب رود"
خاستگاه این جمله که بیشتر به شوخی می ماند کتاب اسمانی قران است! واینکه علی نماد اسلام در نهج البلاغه این جملات را دوباره بیان میکند نشانگر این می باشد که خداوند در دین اسلام چندان هم جانب عدالت را بین بندگانش رعایت نکرده البته اگر بپذیریم که قران مستقیما کلام خداست وپیامبر بی واسطه ایات را دریافت وانتقال می داده... وعلی به عنوان اولین وکاملترین مسلمان در این باره حکمی از این دست صادر کرده باشد.
براستی چگونه می توان حقی را به زور از کسی گرفت وبعد او را در اثر نداشتن ان حق که با ظلم تصرف شده ناقص و کم خرد پنداشت؟ زن در اسلام(که به نظر می رسد هدفی جز تعدیل رسوم عرب جاهلی نداشته)از داشتن حق شهادت و ارث کامل بی دلیل منطقی وعقلانی محروم می شود وجالبتر انکه مردان این دین عوض به دست دادن توجیه خردمندانه ای از این عمل نا خوشایند و ظالمانه انرا دلیلی می پندارند بر بی خردی ونقص زن! بر این گمانم بهتر بود نگارنده این کلام فصیح وبلیغ اینگونه می فرمود که:نشانه نقصان وکم خردی زنان تن دادن به قانون ظلم بی هیچ فکری و نشستن در سجاده ی جور است بی هیچ فریادی...
"پس از زنان بد بپرهیزید وخود را از نیکانشان واپایید وتا در مار زشت طمع نکنند در کار نیک از انان اطاعت ننمایید."
چه می شود که علی اینگونه می نویسد ؟ ایا صرف اینکه طرف مقابل زن باشد باید خود را از اندیشه وتفکر او بر حذر داشت؟
ایا شنیدن فکر خوب از هر ذهنی که باشد خوب است.ایده ی مسخره ایست؟ و ایا زن بنده ای بی جنبه وموذی با هوش منفی ست که با بکار بستن ترفند های روانشناسانه روزگاری را به نیکی سپری می کند تا راه باز کند برای نشان دادن ان روی زشت خوی خویش؟ و ایا بهتر نبود علی که ظاهرا این خطبه را بعد از جنگ جمل برای سپاهش ایراد فرموده دست از کلی گرایی بر می داشت وعوض تاختن به همه ی زنان به عایشه میتاخت که گویا در خانه پیامبر رشد کرده بود؟و به جای وسط کشیدن عادت ماهانه و مغلطه هایی از این دست از دلاوری هایش مقابل سپاه جمل سخن می راند؟
ایا براستی اسلام دینی کامل برای همه ی مردم همه ی عصر هاست؟